.
.

مـآنـَـטּـב ِ شيشـﮧ ...
شكــωــتَـنـم آسـآלּ بـوב ...
وَلـــي !
בيگـــر بـﮧ مَـטּ בَستـــــــــــ نَـــزטּ ...
ايـטּ بـآر زَפֿـمي اَتــــــــــ פֿـوآهـَـــم كـــرב
ولی دلم به حرفات خوشه
مرهم دل خسته ام....دروغای قشنگته..
نمیدونی چه حسی داره وقتی فکر میکنم همش راسته ..
.ولی ی اشکالی این وسط هست...
بوی کثافت هوست..
نگاه هرزه ات...
تپش قلبم...
ترس درونم....
غم نگاهم...
و بازم حس عجیب تنهایی...

و تـــــــو نـــمی خوانی ! امـــــــــــا مخــاطب که تـــو باشــی… مدیــــــونم اگر ننـــــــویسم… . . .
.
.
شماره عوضی نبود … صدا اشتباه نبود … صدا همان صدا بود … چیزی دیگر انگار عوض شده بود … چیزی شبیه دل … . . .
.
.
گیرم که باران هم آمد… همه چیز را هم شست… هوا هم عالی شد… فایده اش برای من چیست؟ هوای دل من بی تو پس است . . .
.
.
من
تصوراتم از تو
با ” کــــــــاش ” گره خورده
تـــو ،
توقعاتت از من
با ” بایـــــــــد”
.
.
.
.
.
ارزش دل قد یه مورچه است ! هر دو تا خواسته یا نا خواسته زیر پا له میشوند ! . . .
.
.
گـــ ــاهــــی
دلم بــرای زمـــ ـانی
کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود
.
.
.
.
.
دلم قصه ای عاشقانه می خواهد که تا آخرش پای هیچ نفر سومی به میان نیاید !
.
.
خیلی وقت است که “بی تابم” دلم تاب میخواهد و یک هل محکم که دلم هـــــری بریزد پایین هرچه در خودش تلنبار کرده
.
.
برای قصه ای که با “یکی بود و یکی نبود” شروع میشود پایانی بهتر از آوارگی کلاغ نمی توان نوشت
.
.
آدمهای شکسته دو دسته اند: آنهایی ک یهویی از دست یک نفر افتاده اند… آنهایی ک یواش یواش از دست همه ترک برداشته اند…

وپارچه ی سیاهی برمزارم بکشید تا بدانند زندگی سیاهی داشتم........وخاک بر روی تن خسته ام بریزید تا بدانند غم مانند این خاک روی من سنگینی میکرد................
ودراخر فراموشم کنید زیراکه همیشه فراموش شده بودم........برسر مزارم بنویسید
((این کشته ی عشق است نیایید سراغش)) و به احتیاط تابوت مرا بردارید زیرا که دران شکستنی دارم!!!
دل
دلم بی عشق تو بی اعتباره
نمیدونم هنوز راز چشاتو
که از من دل گرفت...حیا نداره
نمیدونم دلت آلوده ی کیست
ولی دنیا دیگه وفا نداره
همون نیلوفر زهری مرداب
یه روزی میره و تنهات میذاره
نگو آه منه این آه من نیست
اینا همش تقاص روزگاره
دلم رازی به نفرینت نمیشه
که نفرین دلت فایده نداره
بگو چجوری قلبت تاب میاره
اون همه خاطره یادت نیاره
غمی به وسعت دریا گلومو
شبانه روز تو دستش می فشاره
میترسم آخر کاری همین غم
بلایی سر اون چشمات بیاره
نگی روزی عروسک دل نداره
که شد این دل ز دوریت تکه پاره
دلم تنگه هوا سرد و نفس گیر
خزون زندگیم پایان نداره
چشام اشکو دستام خالی دلم خون
همه ی آرزوم سنگ مزاره
همین روزا تمومه کار قلبم
دیگه بخشیدنم فایده نداره
برو خوش باش بی من ای مسافر
اینا همش تقاص روزگاره
...............................................................................yas
ولی درمان رو اگه برعکس بخونی نامرد میشه
رفیق قدیمی مواظب باش واسه درمان دردت پیش نامرد نری
هر چیز زمانی دارد
نفس هم که باشی
دیر برسی من رفته ام... !
واسه خوشبختیش میرقصم............باید برقصم............
.
.
.
گناه من فقط باور کردنت بود و باورت شد همه ی امید و آرزوی من
و باورت شد همه ی جون من
و گناه تو.................
گناهی نکردی.........فقط ندیدی که وقت رفتن چگونه باورهایم را زیر گامهایت له کردی....
آره فقط گناه من بود.
.
.
.
چنان منو شکستی
که اگه تمام عمرتم خورده هامو جمع کنی
نمبتونی دیگه بسازی
عروسکی روکه یک روز باهاش بازی میکردی....................
توهم یه روز
عروسک میشی
واسه یه بچه کودن
اونم یه روز
عروسک جدیدشو به رخ چشمات میکشه..........
یادش میره اونی که زیر پاهاش له میکنه
همون عروسکیه که شبا براش
دروغای قشنگ میگفت............
.
.
.
ای بغض
چنگالتو از رو گلوم بردار
میخواهم قلبمو ببارم...
yas
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
.
.
میدونی"بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
.
.
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!
مرحوم حسين پناهي
.
.
.
امشب به رسم عاشقی
یادی ز یاران میکنم...
در غربتی تاریک وسرد
از غم حکایت میکنم!
امشب وجودم خسته است
از سردی دلهای سرد...
آیا تو هم در یاد من
هستی در این شبهای درد...؟؟؟
يعني يك تناقص پر معني:
يعني روحي ظريف.....
با زخمي مردانه....
.
.
.
گذشته اي كه حالمان را گرفته است
آينده اي كه حالي براي رسيدنش نداريم
و حالي كه حالمان را بهم ميزند
چه زندگي شيريني.....!
.
زبیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم
مزن لاف مروت را كه من مردی نمیبینم
منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا
درون موج دریاها عقب گردی نمیبینم
.
گمان كردم كه با من همدل و همراه و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم كه نامردی
به سان فلفلی زیر بینی که تحریکت میکند عطسه کنی،
قلبم را تحریک میکردتا هرآنچه از تو در قلب دارم
بیرون بریزد . . .
.
این روزا باید دشمناتو فراموش کنی
تنها کسی که می تونه تو رو به خاک سیاه بشونه
یک دوست کاملاً مورد اعتماده . . .
.
خوش به حالشان !!
خوش به حال اونی که
وقتی درآغوشت آرام گرفت به او میگویی :
قبل تر از تو ، هیچ کس نبود در افکارم . . .
چرا وقتی دروغ میگی و من لبخند می زنم فکر میکنی خرم .
خب یه بارم فکر کن دارم به خریت تو لبخند می زنم . . !
.
این روزها جای خالی تـو را با عروسکی پر می کنم
همانند توست مرا دوست ندارد
احساس ندارد !
اما هر چه هست دل شـکـســتـن بلد نیست

زیاد خوب نباش
زیاد دم دست هم نباش
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند
زیاد که باشی ، زیادی می شوی
.
دوست داشتن کسی که شما رو دوست نداره
مثل بغل کردن کاکتوس می مونه
هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی
.
.بنـــد دلـــم را
به بند کفـــش هایت گـــره زده بودم
که هر جـــا رفتـی
دلــم را با خود ببری
غــــافل از اینکه
تو پـــا برهنـــه می روی
و بی خبــــر
و نــُـمــرــه ے مـن بـــآز مـے شــود صــفر ..
هنـوز ،
نـــبودنـــت رآ یـآد نگرفـته ام ..
.
ذهنم درگیر دغدغه های سیاهیست
که هر روز سیاهتر می شوند
وقلبم درگیر کلماتیست
که دیگر حتی تازه شان بی فایدست
هرشب غم از سرانگشتانم فرو می ریزد
چشمانم اشکها را قی می کنند
تا بدانند انگشتهایم هم
گریه می کنند.
هوای دو نفره بارانی ...
می طلبد که تنها نباشی....
دستی را بفشاری...
سینه ای را گرم کنی...
در آغوشی گم شوی...
محو شوی در عشقی پایدار....
خدایا...
دلم نمی آید بگویم لعنت بر باران....
من تنهایم...
گناه عشاق دلداده چیست؟؟
.
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
چشمت هنوز
جنگلی متلاطم بود
و دریایی آرام
همه ستاره های دنباله دار مرده بودند
و باران همه پنجره ها را
شکسته بود
ندیدی که چگونه سردم شد
و چگونه آه کشیدم
خاطرات با تو بودن را
وقتی رفتی
ریشه هزار شعر نگفته
در بوته های پاییزی خشکید
و من دست ویرانم را
برای گرفتنت دراز کردم اما چه سود؟؟

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار

میخواهـــــــــــــــــــم پـــــــــــــــــرواز کنم
پـــــــرواز بـا پــــــــــــــــــــــر خیـــــــــــال تــــــــــــو
تـا اوج
تـا آنجــا کـه جــــز مـــــــن و تـــــو کســی نبـاشـــــد
دلــ ـــ ــــم...
یکــــــ مــــــــزرعــه مـی خـــــواهد
یکـــــــ تــــــــــــــــــــو
یکـــــ مــــــــــــــــن
چـه پــر هیـاهــــــوست
وقتـــی ستـــــاره هـا بـه هـم آغـــ ـــ ــوشی مـا
چشمــک مـی زننـــد
و مهتــــاب رقــــــص نــــورش را
در بستـــــر عـاشقانــ ـــ ـــه ی مـا اجـــرا مـی کنـــد
و مـا از شـــادی ایـن عشــ ـــ ــ ــق
ماننــد آفتــــاب در طلــــوع فــ ـــ ــردایـی دیگــــر
درهـــــم ذوب مـی شـویــــــم
و چـه خیـالــی ست ایـن پــ ــ ــرواز
وقتـــی مـی دانـــــــــــــــم
تـــ ــ ــ ــو هیـــــــــچ گاه
در زندگــــــی مــن
طلــــــــوع نخواهــ ــ ــ ــی کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد


تو را گم كرده ام امروز
و حالا لحظه هاي من
گرفتار سكوتي سرد و غمگينند
وچشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود
برايم چشم هاي تو
چه خواهد شد؟؟؟
پر از دلشوره ام بي تا ب و دلگيرم...
كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در يك لحظه مي ميرم؟؟؟
در خلـــــــــــوت ســـــــرد ایــن اتــــاق
دنیــــایـم را بـا تـــــــــــــــــــــو
گــــرم گــــرم نقــــــــاشـی مـی کنـــــــــــــــــــــــــم
درختــــی مـی کشـــــــم
بلنـــــــــــد
بـه بلنــــــــدای قــــامت ســــــــرو مـــاننـدت
گلــــی مـی کشـــــــــــم
ســــــــرخ
بـه سـرخــــــــی لبـــان عــــــــاشقت
رنگیــــن کمــانـی مـی کشــــم
رنگیــــن
بـه رنگینـــی روزهــــــای شـــاد بـا تـــــــــو بـــودن
آجـــرهـای دلتنگــــــــی را
یکــــ بـه یکـــ بـه روی هــم مـی گــــذارم
و خانــــــــه ای مـی ســـــــازم از وجــــــــــــــــــــــــــودت
وجــــــــــــودی کـه روزی
تسکیــــن
دلتنگــــــــــــــــــــــی هـایـم بــــــــود
.
.
سخت است مي نوش كسي ديگر بود
شمع شب خامش كسي ديگر بود
با ياد كسي كه دوستش میداري
يك عمر در آغوش كسي ديگر بود

امشب لب رودخانه ي عشق
رو به ماه
تنها نشسته ام
ويران نشسته ام
حيران و خموش
زيرا كه دگر
ماهي نيست مرا
تاكه بنشيند كنارم
روبه رويم...
.
.
شب هاي سرد و باراني
منو غم هاي پنهاني
تورا من چشم در راهم
دراين صبح زمستاني
من و چشمان باراني
به يغمايم بري هر دم
بيا من را رهايي ده
ازين گرداب پنهاني
.
.
به ستاره هاي روي دوشش افتخار ميكند آن پليس
آن مرد به ستاره هاي پرچمش!
آن دختر به نامش
من هم مجبورم افتخار كنم به بي ستارگي آسمانم!
زير آن تك درخت بلند
آسمان از هميشه سبز تر است
چه بيايي
چه نيايي
جاي من امن است
هرز رفتنم را
نثار هرس كردنت
كرده ام
چه ثمر؟
تو هميشه داس به دست بوده اي
.............و بعد از تو
كور شده ام
و هيچ كس را نميبينم.......
و بعد از تو با هركه باشم
احساس تنهايي ميكنم
تنهايي هايم
به وسعت دريا ميرسد
كسي جز خدا
وسعتش را نميفهمد
چون هيچ كس
به وسعت دريا هم نميرسد....
من بعد تو
احساس دلتنگي ميكنم
نمي داني دل تنگي چيست؟!
دركت ميكنم كه درك نميكني
چون هنوز
به وسعت دلتنگي هايم نرسيده اي
برو........ مسافر نميماند
برو و خوش باش
كه اگر ناراحت باشي
قفسم تنگ تر ميشود
من دلگير اندوه هاي توام.........
و اين تنها دل خوشي من است
كه اندوهت به من سر ميزند........
وشادي تو
شيرين ترين شادي هاي من است.....
بعد تو
گرماي آفتاب هم مرا سير نميكند
مرا ببخش كه هنوز به سردي نگاهت عادت نكرده ام........
و حالا ديگر
به من نگاه نكن
كه لگدهاي نگاهت
مرا له مي كند........

بي قرارم كه ياري ندارم
بي قراري شده كار و بارم
آفتاب آمده ذره ذره
آب كرد اين دل بي قرارم
آفتابي كه بعد از تو تابد
بر زمين و زمان نزارم
اشك ميپاشد از ديدگانش
تا سحر زايد از شام تارم
بسكه زخم زبان خورده ام آه...
عاشق زخمه هاي سه تارم
تا به مهر و وفا دل سپردم
فارغ از محنت روزگارم
جاي از من كناره گرفتن
كاش مي آمدي در كنارم
باران که زد
آمد صدای خاطره
ازپشت باغ مولوی
از دور دست پنجره
یاری مرا میخواندم
با آن همه درد درون
مهتاب و گلها نقره گون
بس منظره در منظره
همراه رویاهای خویش
پر میزنم هفت آسمان
پر میشود شور غزل
از سینه ام تا حنجره
فردا که شد
من ماندم و یک آسمان خاطره
من ماندم و یک آسمان خاطره......
اسماعیل فتحی

هیچ کس به من نگفت
تو عاشقی
آنگاه که
در باران
می خرامیدی
خویش را بخاطر آوردم
و تنهاییم را........
هنوز میدانم
فصل دلتنگی چیست
هنوز میفهمم
کدام نسیم
از کدام سو می وزد
من
قبیله ام را
گم نکرده ام
اسماعیل فتحی
قفس داران سكوتم را شكستند
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پابه پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند
تمنا در نگاهم موج ميزد
ولي روياي دورم را شكستند


حاصل تنهاييم دردو دلي بيش نبود
ياد رويت هم بسي كمتر از نيش نبود
بگذار در آغوش تو آرام بگيرم
رسواي غمت باشم و گمنام بميرم

گذشت عهد منو هرچه بود گذشت
به گريه گفتش آري چه زود گذشت
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتيو هرچه بود گذشت

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم گذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید


مثل یک تکه یخ میدرخشی
درنگاه صبور و پر درد سایه
آه..ای بی نهایت عشق
روح این خاک بی تو
راه به دریا و باران ندارد
تا کجا میشود بی تو سفر کرد؟
واسه ي چشمات ي عمره دلواپسم
كه به كي نگاتو هديه ميدي
كه به كي خيره ميشي......
كاش به جاي اون چيزي بودم كه تو بش خيره مشدي
دلم تنگته.
ميدوني باهر پلك زدنت من نفس ميكشم
پس به كسي خيره نشو
چون من خفه ميشم.
چشمان من منتظر است
هنوزم نیومدی
میترسم از انتظار
که اینگونه مرا
دلواپس گذر لحظه هایم کرد
که اینگونه بی تاب آمدنتم
که اینگونه لحظه های بی تورا به رخم بکشد
انتظار............
چشمانم طاقت حسرت خوردنم را ندارد
بس است دیگر
تمومش کن.
بر لب جوی فراموشی تو
بوته ای می روید
من تو را
مثل ذرات هوا میخواهم
کوه درحسرت یک جرعه طنین
من تورا مثل صدا مثل صدا میخواهم
تو به من نزدیکی
مثل خورشید به گل
مثل تصویر به آب
مثل آواز قدم های دو همراه به پل
با حضور تو نمیترسم از تاریکی
با تو از خلقتم آگاه شدم
با تو فهمیدم انسان هستم
من تورا مثل خدا میخواهم
بگذار راحت و ساده بگویم یارا
من تو را میخواهم.